Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 7 دی 1394-01:17 ب.ظ

نویسنده :نسترن

Only God


My Lord show me right from wrong 

Give me light make me strong ,
I know the road is long ,
Make me strong 
Sometimes it just gets too much 
I feel that I’ve lost touch 
I know the road is long ,

Make me strong
سامی یوسف


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 2 اسفند 1396-02:06 ق.ظ

نویسنده :نسترن

عشق ما

عشق ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود نه به شبان و نه به روز و جنبش و شور حیات یک دم در آن فرو نمی نشیند هنگام آن است که دندان های تو را در بوسه یی طولانی چون شیری گرم بنوشم #احمد-شاملو

نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 26 بهمن 1396-08:56 ق.ظ

نویسنده :نسترن

...ناله

اه اه چقدر این چند روز ...ناله گوش کردم و خوندم حالم بد شد تهوع گرفتم .!!!؟ بیخیال بابا ولنتاین کیلو چنده؟؟؟؟؟! ارزش غصه خوردن نداره تنهاییم که تنهاییم خیلم خوبه خیلیا تنهان ولی خودشونو پاک نگه داشتن عشق باید پاک باشه ولنتاینو این چیزا به چه قیمتی ؟؟؟ آلودگی و گناه و دروغ و پنهانکاری و....... نمی ارزه این تاریخا یه عدده قراردادیه وگرنه هر روز میتونه روز عشق باشه روز عشق به خدا ، خانواده و عزیزانت انگار همه کور نعمتهایی که دارن شدن

نظرات() 

تاریخ:جمعه 20 بهمن 1396-10:58 ق.ظ

نویسنده :نسترن

حالت خوب باشد #پویان-اوحدی

حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل است حالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته است حالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داری حالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواند حالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کند حالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان مطروکه دارد از سرت میپرد حالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده است حالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاورد حالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی حالت خوب باشد مثل خریدن بی مناسبت ترین کادو های کل تاریخ و دیدن دوباره چشم های ذوق زده اش حالت خوب باشد مثل بوسیدن بدون خجالت وسط یک ولیعصر جادویی زمستانی حالت خوب باشد مثل عکس های دو نفره با پلیورهای رنگ وارنگ زمستانی تان حالت خوب باشد مثل لبخند بیجا ات موقع حساب کردن خرید از سوپر مارکت خیابان بالایی حالت خوب باشد مثل وقتی که دستکش سایز بزرگ تو میشود جایگزین دستکش کوچک و خیس شده اش آخ که حالت خوب باشد ، آخ که حالت خوب باشد ... چه زمستانی بشود این زمستان وقتی که حالت خوب باشد #پویان_اوحدى

نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 15 بهمن 1396-01:06 ق.ظ

نویسنده :نسترن

خسته ایم و دل شکسته

خسته ایم ، همه ی مان خسته ایم ، مدام دلمان میخواهد كسی باشد كه به او پناه ببریم ، از رفتن ها ،از نبودن ها ، از نداشتن ها بیزاریم... فرار میكنیم از همه ی این ها ،به خیال اینكه تنهایی مان را پٌر كرده باشیم خودمان را پیدا میكنیم در روابط جدید؛ وزن خستگی هارا چند برابر بیشتر روی دوشمان حس میكنیم و تبدیل به آدمی كه خودمان هم نمیشناسیم میشویم ، تنها تر از همیشه ، رنجور ، دل شكسته ... از من میشنوید خسته كه شدید با خودتان خلوت كنید خودتان را آرام كنید با خودتان حرف بزنید ، هر آدمی فقط خودش را در این دنیایِ عجیب دارد...

نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 9 بهمن 1396-12:47 ق.ظ

نویسنده :نسترن

خاطره یک روزه برفی

صبح که بیدار شدیم باورمون نمیشد که بزف هنوز داره میباره واقعا شگفت انگیز بود و هیجان اور. بردی خواب بود ما گفتیم تا بیدارنشده بریم بالا پشت بوم با نا.. رفتیم بالا عجب برفی چقدر نشسته بود ، برفابای دیشبم یخ زده بود زیر برفای جدید و قرچ قرچ زیر پا صدا میداد عکس انداختیم اومدیم پایین. بابا صبحانه اماده کرده بود صبحانه خوردیم مزه داد. س.... و مری... خل رفته بودن تو این هوا سره کار. گفتیم بریم خونه بابابزرگ. با نا... رفتیم اونجا قبلش من اومدم لباس گرم برداشتم اخه دیشبش داشتم‌میرفتم خونه مامان اینا خبری نبود. خلاصه رفتیم اونجا از خونه بابابزرگم با ش... رفتیم باغ مهر... و دوستاش از شب قبل رفته بود باغ ، امیر علی و... و میث... رفتیم بیدارشون کردیم و شروع کردیم برف بازی و عکس و اینا بعد من چایی گذاشتم تو برف کلی مزه داد بقیه دوستاشونم امدند داداش علیرضا دفاع داشت بعد دفاع برامون خوراکی اورد و نسکافه و چای داغ بازم با این بچه ها تو ایوون باغ و لب استخر خیلی چسبید بعد شروع کردن ادمبرفی درست کردن، پسرا ظهر رفتن ها.... و زه... اومدن . رفتن دنبال بردی اونم اوردن کلی عکس و بازی و ادمبرفی و اینا بعدم حسی.. برامون اکبر جوجه اورد وای چقدر مزه داد عالی بود غروبم خواستیم برگردیم در بسته نمیشد تو سرما لنگر داده بود خلاصه دهنمون اسفالت شد یه بدبختی اومد کمک درو بستیم شب اومدیم خونه ولی در کل روز عالی بود عالیییییییییی

نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 8 بهمن 1396-10:07 ب.ظ

نویسنده :نسترن

برف

زمین عروس شد و آسمان به حرف آمد چه اتفاقی از این خوب‌تر که برف آمد... ‎‎‎

نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 8 بهمن 1396-03:23 ق.ظ

نویسنده :نسترن

برف میبارد

ساعت ۲:۵۸ دقیقه صبح یکشنبه است دیروز ساعت ۱۱ از خونه خاله راه افتادم بارون خیلی زیادی میومد همه جا پر از آب بود اما خوشگل بود ومن دوست داشتم راننده تاکسی میگفت این بارون ماله پاییزه الان باید برف میومد. وقتی سوار مترو صادقیه شدم بارون شدید شده بود اما وقتیپیاده شدم فقط نم نم بارون بود وقتی هم‌رسیدم خونه فقط باد بود و سوز سرد . شب مهمون داشتیم قراره مامان بابا برن کربلا ، اول شب اولین سری مهمونا اومدن بارون سیل اسا شروع شد بعد کم شد ، سری بعدی مهمونا که اومدن ما سفره شام‌پهن کرده بودیم گفتن داره برف میاد هی زیاد شد وهی قطع شد ساعت دوازده که مهمونا کم کم رفتن امیدی نداشتم برف بیاد اما نزدیک ساعت یک باز شروع شد ؟هنوزم داره میاد.خیلی خوشگله خیلی ، سفیدیش بی نظیره ، رقصیدن دونه هاش زیباست و نشستنش معرکه است. اخ چقدر دلم میخواد یکی بود میرفتم‌باهاش زیر این برف. خیلی خوشگله اسمون روشن و سرخه برفا گاهی درشت و تکه ای گاهی ریز و تند تند هستن. اما من نمیدونم چرا احساس شادی ندارم بلکه احساس غم میکنم انگار قلبم یخزده خیلی قلبم سنگینه حتما از اتفاقایی که برام‌افتاده و هیچوقتم دیگه نمیشه عوضش کرد چون زمان به عقب برنمیگرده هیچوقت

نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 3 بهمن 1396-12:15 ق.ظ

نویسنده :نسترن

داستان کوتاه #انگیزه-عشق

#داستان_کوتاه #داستان_کوتاه در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی میکرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت وقتی که کریمخان میخواست بازار وکیل شیراز را بسازد او جزئ یکی از بهترین کارگران آن دوران بود در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت بنابرین استادان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت نیاز داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید سیاه خان تنها کسی بود که میتوانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند و استاد معمار و ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل میکردند روزی کریمخان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت میکند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید و می افتد و می شکند کریمخان از سیاه پرسید چه شده نکنه نون نخوردی؟؟!! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا میرسید! سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی بیخ گوش کریمخان گفت قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود چند روزست که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد اگر چاره ای نیاندیشید کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد او تنها کسی است که میتواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند کریمخان فورا به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد کریمخان مقدار پول به آنها داد و گفت امروز که گذشت اما فردا میخواهم همان سیاه خان همیشگی باشی این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت فردا کریمخان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت میکند که از سر معمار هم رد میشود بعد رو به همراهان کرد و گفت ببینید عشق چه قدرتی دارد آنکه آجرها را پرت میکرد عشق بود نه سیاه خان آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه.

نظرات() 

تاریخ:شنبه 30 دی 1396-09:32 ب.ظ

نویسنده :نسترن

#مرتضی_برزگر #قلب-نارنجی-فرشته

پنج سال پیش، توی صفحه فیس بوکی‌م نوشته ام: دیگر احتیاط لازم نیست. شکستنی ها شکست. هر طور مایلید حمل کنید. اما از صبح، هر چه فکر می کنم بخاطرم نمی‌آید که ماجرا از چه قرار بوده. شاید پیش از آن روز، دلبرکی داشتم با موهای فرفری، گونه‌های کبودِ سرما زده و لب‌های اناری که جای مرتضا بهم می‌گفته موتضا و چپ چپ که نگاهش می‌کردم زیرجلکی می‌خندیده و قسم‌های راست و دروغ می‌خورده به جان من، به مرگ من و به دوست داشتنی که میان‌مان بوده یا نه. که اگر بود، لابد بی‌وفایی نمی‌کرد که صفحه را باز کنم و بنویسم دیگر احتیاط لازم نیست... شاید هم دلتنگ کسی بوده‌‌ام خفته در خاک با چشم‌های میشی، موهای قهوه‌ای خیس، لب‌های صورتی ورم کرده و دورم پر بوده از دسته گل‌های تسلیت که ما را در غم خود شریک بدانید و ان‌شالله که غم اخرتان باشد و مرگ حق است. و شاید، به آن چشم‌های زاغ درشت و صورت پر از کک فکر می‌کردم که نرفته بودم عروسیش و کنج خانه، خیره بودم به دیوارها که بلند بود و کِرِم و از دریچه کولر صدای همسایه بالایی می‌آمد و توی قلبم اسب‌ها، اسب‌های خاکستری و ابلق، گرومپ گرومپ می‌دویدند و دهانم مزه آن روزی را می‌داد که رفته بودیم خانه‌شان و مادرش برایم سیب پوست می‌گرفت و خواهرش، خیار و خودش، خود بی همه چیزش، نارنگی را از وسط شکافت و کمی انگشت‌های باریکش نوچ شد و نصف بیشترش را گرفت سمتم و من از طعم نارنگی – پیش از آنکه نگاهم به حلقه‌اش بیفتد - فهمیدم که چیزی فرق کرده. چیزی که اسمش را نمی‌دانستم و هیچ یادم نمی‌آمد. این روزها، همه چیز فراموشم می‌شود. می‌دانم دل تنگ کسی هستم که نامش را بخاطر نمی‌آورم. گوشی را برمی‌دارم و شماره ها را بالا پایین می ‌کنم. بعد، اصلن یادم می‌رود برای چی گوشی را برداشته‌ام. به جاش می‌روم توی گالری تصاویر. عکس عسل را نگاه می کنم. عکس الهه را و عکس آن‌های دیگری که دوست‌شان دارم. و مرتب اسم‌شان را با خودم تکرار می‌کنم و نسبت‌شان را و جاهایی از خانه و دفتر را هم اتیکت چسبی زده‌ام که به رییس تلفن کن. دهانشویه توی کمد زیر دستشویی است و ساعت دو ، ناهار بخور بی ترشی، چون سرما خورده‌ای. و حالا دقیق بخاطر نمی‌آورم وقتی این نوشته را شروع کردم، چه پایانی برایش متصور بودم که البته مهم هم نیست. بیرون برف می‌آید و سوز از لای پنجره میپیچد توی جورابم و استخوان پایم تیر می‌کشد و به خط نستعلیق روی میزم نگاه می‌کنم که انگار زمانی، خودم نوشته ام که «زندگی می‌گذرد مرتضا» #مرتضی_برزگر #قلب_نارنجی_فرشته

نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 26 دی 1396-07:13 ب.ظ

نویسنده :نسترن

آهنگ کشتی صلح # فرزاد فرزین

متن آهنگ کشتی صلح از فرزاد فرزین داره می سوزه دریا قطره قطره داره کم میشه از اعماق ریشه نگاه کن پیش چشمای یه دنیا یه دریا با یه کشتی غرق میشه تو چشم هرکی تو ساحل نشسته تب آشوب و تشویشو نگاه کن حریقی راه دریا رو گرفته نبرد آب و آتیشو نگاه کن به اونایی که شهرو دوره کردن بگو یه روز از این خونه میرن بگو با شعله بستن روی کشتی نمی تونن یه دریا رو بگیرن نمی تونن یه دریا رو بگیرن نه نمی تونن تمام شهر امشب توی ساحل نتونستن چشماشونی ببندن نشستن چشم به راه یه مرهم که زخم بچه هاشونو ببندن نگاه کن شهرو تاریکی گرفته یه دریا خواب خونینه امشب از اون قاب پر از تردید و وحشت فقط دنیا جنون می بینه امشب به اونایی که شهرو دوره کردن بگو یه روز از این خونه میرن بگو با شعله بستن روی کشتی نمی تونن یه دریا رو بگیرن نمی تونن یه دریا رو بگیرن به اونایی که شهرو دوره کردن بگو یه روز از این خونه میرن بگو با شعله بستن روی کشتی نمی تونن یه دریا رو بگیرن نمی تونن یه دریا رو بگیرن نه نمی تونن

نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 24 دی 1396-09:03 ب.ظ

نویسنده :نسترن

از دریا تا ملکوت

تو را مى سپارم به دامانِ دریا.. در سوگ سرنشینان کشتی نفت کش سانچی با قلبی مملو از غرور و عشق می نشینیم و یاد آن ها را همیشه در دل خود زنده نگاه خواهیم داشت. بعد از “تو”… تمام ایران به یکباره فرو ریخت و بیشتر از این کشتی قلب مردم سرزمینت سوخت!! این شعله ها بالاخره خاموش می شوند اما مطمئن باش چراغ قهرمانی ات تا ابد روشن است! راستی... شعله های قلب مادرت را چگونه خاموش کنیم؟؟ ◾️ملوانان سرزمین من، قهرمانان آب های آزاد، یادتان همیشه در قلب های ما آکنده خواهد بود... روحتان شاد

نظرات() 

تاریخ:جمعه 22 دی 1396-02:33 ق.ظ

نویسنده :نسترن

امیر کبیر

"تقی خان فرزانه عدالت خواه و نوآور" ✅از توان من بر نمی آید که میرزاتقی خان را در چند خط تلگرامی توصیف کنم ولی تلاش می کنم، چون فردا (20 دی ماه) سالگرد شهادت یکی از نوادر سیاستمداران و وطن پرستان است که بر خلاف انبوهی از سیاستمداران ایران که به هزینه مردم به دنبال بهینه کردن منافع خود هستند، به هزینه خود برای "رفاهیت" مردم جان خود را در طبق اخلاص گذاشت و تا آخر ایستاد. نویسنده انگلیسی واتسون درباره او نوشته بود که "اشرف مخلوقات بود". قائم مقام که او را تربیت کرده بودگفته بود: "این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار میگذارد، حقیقت من بر پسر کربلایی قربان حسد می برم و بر پسرش می ترسم." کلنل شیل وزیر مختار انگلیس می گفت: "پول دوستی که خوی ایرانیان است در وی اثر ندارد، به عشوه و رشوه کسی فریفته نمی شود." خوش هیکل، تنومند، سیمای گشاده، پرکار، با غیرت مسئولیت، هوشمند، درست، صادق، فساد ناپذیر و صمیمی بود، جسور و بی باک و دلیر همراه با رفتاری سنگین بود، چشمانی نافذ داشت همراه با مناعت طبع و حق شناسی. میرزا تقی خان زمانه خود را خوب می شناخت و شرایط جهان و ایران را می شناخت، عقب افتادگی ایران را می شناخت و با اهداف توسعه ای خود آشنایی کامل داشت. شرایط گذار را می شناخت و در تمامی ساحت هایی که برای توسعه ایران لازم بود به صورت هماهنگ تلاش می کرد. اهداف میرزاتقی خان را تحت سه عنوان می توان خلاصه کرد:

نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 21 دی 1396-02:35 ق.ظ

نویسنده :نسترن

معجزه کن

خدایا ازت یه معجزه کوچیک میخوام برای تو مهجزه ها کوچبک و بزرگ نداره از نظر خودم میگم خدایا خدا که اسمت خداست بیا خدایی کن بزرگی کن کمک کن معجزه کن

نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 20 دی 1396-03:54 ب.ظ

نویسنده :نسترن

آفت انقلاب

نه فتنه است حریف وطن به آسانی نه غرب و شرق، نه داعش، نه دشمن جانی نه پهلوی، نه بنی صدر و فرقه ی رجوی نه ماهواره و موسیقی و غزلخوانی نه بی حجاب رساند خلل به رکن عفاف نه روسری است فقط شرط پاک دامانی نه برگزاری کنسرت دین دهد بر باد نه پایکوبی و سوت و کف خیابانی نه ما موافق فسقیم یا مخالف زهد فغان ز زهد عیان و ز فسق پنهانی نمازخوان نکند هیچ بی نمازی را هزار رشته ی تسبیح و مُهر پیشانی به جای این همه تدبیرها بیندیشید به اختلاس و ریا و فساد دیوانی حقوقِ مال ز کف دادگان و کارگران اگر ادا نشود، وای بر مسلمانی اساس ملک به عدل است و گر جز این باشد بدین روال نماند چنان که می دانی بدین روال، فغان خیزد از در و دیوار اگرچه پر شود از آیه های قرآنی خلاصه آفت این انقلاب، دانی چیست؟ فساد! آن که کشد ملک را به ویرانی افشین علا، مهر96

نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 19 دی 1396-06:16 ق.ظ

نویسنده :نسترن

شنوای قادر بر همه چیز

خدایا مگه خودت نگفتی إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ ﴾ فرمان او تنها این است كه هر گاه چیزی را اراده كند به او می‏گوید: موجود باش آن نیز بلافاصله موجود میشود٫ خدایا اراده کن تو اراده کنی میشه، خدایا اراده کن تو رو بزرگیت قسم میدم اراده کن نجات یافته باشن خدایا خدایا خدایا آیا صدایم را نمیشنوی ؟ قطعا که می شنوی پاک و منزه است پروردگاری که صدای ماهیان قعر اقیانوس را هم میشنود. پس جواب بده که گفتی ادعونی استجب لکم امروز فقط با گفته های خودت باهات حرف میزنم کمکشون کن کمکمون کن کمکم کن خدایییییااااااا کمکم کن

نظرات() 



  • تعداد صفحات :33
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...