تبلیغات
عاشقانه های من و خدا - خواب عصر



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 25 خرداد 1396-04:58 ب.ظ

نویسنده :نسترن

خواب عصر

ساعت دو وخورده ای سه بعد از ظهر خوابیدم خواب دیدم همه توی باغ هستیم یه باغ بسیار زیبا با فامیل مادری دایی ها و خاله ها، خیلی تمیز و سر سبز بود ، دایی محسن گفت این باغ رو یكی از اجداد حاج اقا، طی یك مبارزه برده و ارث اون بوده ولی به دلایلی حقشو عده ای خوردند و از چنگش دراوردن. باهم دسته جمعی شعر خوندیم بعد در مدح مادر خوندن دایی ها كه زاشت اشك همه در میومد ، تغیر دادن ، داشتم از مامانم میپرسیدم كیا این كارو كردن كه سهیلا پرید وسط حرف مامانم و یجوری گفت این حرفا چیه میزنید كی گفته این ارث حاج اقاست كه بیدار شدم

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر