Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 7 مرداد 1397-10:00 ق.ظ

نویسنده :نسترن

صبح های تهران

چیزی نمونده به ساعت 6 صبح تو خیابون ما آپارتمان روبرو ، طبقه سوم چراغ آشپزخونه اش همیشه روشنه نمیدونم بیدارن یا بعنوان چراغ خواب روشن میذارن ، اما هرچی که هست واسه من حس خوبی داره . تا حالا دیدید که یه چیزایی انرژی مثبته ؟ این آپارتمان هم به نظرم انرژی مثبت خیابون ماست . توی تراسش پر از گُله ، تقریبا هر یک روز درمیون یا دو روز درمیون تو تراس لباسهای رنگ و وارنگ شسته رو پهن می کنه... دو تا دختر داره که همیشه هم دست پر میرن خونه ، یه پسر تقریبا دبستانی داره که الان تو این فصل تعطیلات هر بار با لباس ورزشی میبینمش فکر کنم با بچه های خیابون بالای فوتبال بازی می کنه . نه اونا منو میشناسن ، نه من اونارو... خلاصه که من از بودنشون تو این خیابون انرژی میگیرم . الانم خواب ندارمو رفتم تو تراس که به ریحونا و مرزه هایی که کاشتم آب بدم باز چراغشون روشن بود ، تو دلم گفتم چه خوبه که هستن . صدای کولرهای خونه هارو از توی تراس میشه شنید ، هوای تهران یه دَمی داره مثل شمال فقط بدون رطوبت که دلت میخواد دوباره دوش بگیری ، هوا خیلی خیلی گرمه . صدای ماشینا این وقت از صبح هم شنیده میشه ، تاکسی تو خیابون ما میره و میاد چیزی نمونده که کارمندها برن سر کار ، صدای گنجشکها از لا به لای درختا غوغا می کنه ، بخصوص که یکیشون پائین ساختمون روی بوته های رُز رونده که مدیر ساختمون شاخه هاش رو با ریسمان و بند و طناب کشونده تا به پنجره طبقه همکف ، درست بالای پارکینگ ، لونه درست کرده و صدای جیک جیکش می پیچه تو فضای خلوت پارکینگ طبقه اول ، که اگه هر کی خواب باشه بیدار میشه ، خودِ منم مدتها با همین صدا بیدار میشدم و آماده بیرون زدن از خونه میشدم دیگه برام عادی شده بود . ساختمون کناریمون یه خانم و آقای مسنی هستن که طبقه اول میشینن ، با سلیقه اند ، توی حیاط خونشون گلهای خوشبو کاشتن ، این وقت از صبح عطرش دیوونه ات می کنه بخصوص با آبنمای پر از آبی که گنجشکها توش بال میزنن و خنک میشن . با خودم میگم چرا ساختمونارو اینجوری میسازن ؟ چرا کنار پنجره آشپزخونه هر آپارتمان جایی را انتخاب نمی کنن واسه پرنده ها و گنجشکها که همیشه دونه واسه خوردن داشته باشن و زمستونها که هوا سرده چون نزدیک آشپزخونه هستن گرم هم بشن ؟ از تراس اومدم تو و از کابینت براشون کمی ارزن که ته شیشه بود بردم و ریختم ، امروز و فردا که برم خرید ، گندمی ، ارزنی بگیرم براشون یا شایدم غذای اضافی یا نونای خشک شده را خرد کردم و ریختم . از تراس اومدم تو ، تلویزیون هنوز روشنه ، کمی که اخبار سیاسی و شبکه های دیگه رو گوش کردم خسته شدم با روحیه من انگار سازگار نیست همش این گفت ، همش اون جواب داد ، این اون کارو کرد ، اون این کارو کرد... آخرم هیچکدوم کاری نمی کنن . تلویزیونو خاموش کردم و رفتم تو تراس ، راستش دیدن مردم تو خیابون برام جذاب تره... اما هوای گرم امان نمیده... از سر شب تا الان آب نوشیدمو از گرمای شدید هر بار رفتم با آب خنک دست و صورتم را شستم تا خنک بشم . کم کم چراغای آپارتمانا داره روشن میشه و مردم بیدار میشن . دلم یه املت جانانه میخواد بعدشم یه چای ، میدونم ، تو تمام شبکه های اجتماعی گفتن که چای نمیذاره آهن تخم مرغ جذب بدن بشه اما بعد از املت چای می چسبه کمرنگ میریزم که نتونه کاری کنه دوست ندارم همش پابند این قواعد باشم... " دلم ، کمی زندگی میخواد " مریم امیرابی

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر